سایت جدید بت پلاس

سایت جدید بت پلاس

BETPLUS ,سایت بت پلاس , سایت betplus,betplus,betplus سایت شرط بندی,سایت بت پلاس,بت پلاس 90,بت پلاس شرط بندی

عزيزبااخم نگاهي به من كردو سایت جدید بت پلاس  گفت:اميربچه باخدايي است…باتمام علاقه اي كه به تودارددليل نمي شودبه پسرمردم دروغ ببندد…طفلك ازوقتي منصورازاواين كارراخواسته تمام سعي وتلاشش به دستﺁوردن تحقيقات راست وصحيح بوده كه الحمدلله همه betplus سایت شرط بندی رابامدرك پيش بابايتﺁورده…هيچ دروغي هم دركارش نبوده.

باگريه بلندشدم وبه طبقه بالارفتم٬سريع لباسم راعوض كردم…مي خواستم بروم اميرراببينم…يعني بايداوراميديدم!

وقتي پايين برگشتم عزيزازاينكه سایت جدید بت پلاس مراﺁماده بيرون رفتنﺁنهم باﺁن عجله ميديدباتعجب گفت:كجا ميروي؟

هنوزدرحال گريه بودم وتندتنداشكهاي صورتم راپاك ميكردم وگفتم:بايدبرومﺁن اميراحمق راببينم.

عزيزگفت:خيره گي چرامي كني دختر؟!!!به اميرچه كارداري؟ﺁن طفلك فقط كاري راكه ازاوخواسته بودندراكرده…

گفتم:بايدچندتاسوال من راجواب بدهد…

عزيزگفت:چشم سفيدي نكن…اميرالان بيمارستان سركارش است…

باگريه گفتم:من هم ميروم محل كارش…

دوباره عزيزگفت:خجالت بكش سایت جدید بت پلاس دختر…خودپدرومادرپسره هم وقتي بابات باﺁنهاصحبت كرده صحت betplus سایت شرط بندی موضوع راتاييد كرده اند.

باعصبانيت فريادكشيدم:من به هيچ كس كاري ندارم فقط مي خواهم امير را ببينم وچندتاسوال ازاوبپرسم.وبعدباعجله روسريم راصاف كردم وكفشم راپوشيدم واز خانه بيرون رفتم.

ميدانستم اميردركدام بيمارستان تخصصي قلب تهران مشغول به كاراست بنابراين بايك تاكسي دربست به آل بيمارستان رفتم.

وقتي واردبيمارستان شدم سريع به بخش مربوطه رفتم وسراغ دكتر امير عنايتي راگرفتم.پرستاربخش كمي من را سایت جدید بت پلاس  نگاه كردوگفت:شما؟گفتم:به دكتربگوييددختردايي منصورآمده…

پرستارنيزمرابه اتاق راهنمايي كردوگفت كه آنجامنتظرباشم چراكه اتاق مخصوص خوددكترعنايتي است وبعدخودش رفت تا اميرراپيداكند.

چنددقيقه اي منظرماندم كه درهمان چنددقيقه دوباره گريه ام گرفته بود…اشك هايم ديگردراختيارخودم نبودند…يكي پس ازديگري روي صورتم سرميخوردندوازصورتم به روي كيفم ميريختند.

روي صندلي نشسته بودم واز betplus سایت شرط بندی غصه وعصبانيت دندانهايم رابه هم فشارميدادم.

بعدازچنددقيقه درب اتاق بازشدواميردرحالي كه روپوش سفيدپزشكي نيزبه تن داشت واردشدودرب رابست.همانجا جلوي درب ايستادوبه من نگاه كرد…صورتش پرازغم بود…فقط به من نگاه ميكرد…درآن لحظه دلم ميخواست چشمهايش راباناخن هايم ازكاسه درآورم ودقيقا”همين جمله رابه زبان آوردم:

بت پلاس شرط بندی

اميردلم ميخواهت چشمهايت راباهمين ناخن هايم ازجادرآورم…اين مزخرفات ودروغها چيست كه تحويل بابادادهاي…

اميرحرف نميزد بت پلاس شرط بندی وفقط به من كه تمام صورتم خيس اشك بودنگاه ميكرد.

ادامه دادم:فكر كردي با اين مزخرفات وجواب ردبابابه آنها…حالازن تو ميشم…اميرمن حالم ازتوبه هم ميخورد…اگرتاچندوقت پيش نسبت به تو بي تفاوت بودم ازالان به بعدازتومتنفرم…تو خجالت نميكشي اينهمه دروغ و حرف پوچ تحويل بابام دادي…

اميرباصدايي پرازغصه گفت:سپيده…ميدانستم وقتي بفهمي من تحقيق كرده ام چه برخوردي با من خواهي كرد…ولي به خدا… سایت جدید بت پلاس  به جون عزيز…من دروغي به دايي منصورنگفته ام betplus سایت شرط بندی …درست است كه توراخيلي دوست دارم ولي…

بافريادگفتم:توغلط ميكني كه من رادوست داري…اميرتوازنظرمن يكﺁدم بيشعورونفهم بيشترنيستي…

سكوت كردوچندلحظه خيره نگاهم كرد٬دوباره به همان صدايﺁرام وپرغصه اش گفت:باوجودهمان علاقه ام به توبودكه خواستم تحقيق كاملي بكنم كه لااقل باهركس ديگري كه مي خواهي زندگي كني مطمئن بشويم كه توراخوشبخت ميكندوگرنه قصد ديگري دراين بين نبوده…

باگريه گفتم:وبراي همين سایت جدید بت پلاس پرونده دوسال پيش اورااينقدربزرگ كرده اي؟!!!

جواب داد:ولي سپيده…شهاب هنوزهم ازمواداستفاده ميكند٬من جرات نكردم كه اين راديگربه دايي منصوربگويم…

به ميان حرفش رفتم وگفتم:خفه شو…ديگرخفه شو…يك كلمه ديگردراين موردحرف بت پلاس شرط بندی بزني هرچي ازدهنم دربيايدبه توميگويم…اميربس كن اينقدردروغ به هم نباف…من باشهاب بارها وبارهابه كوه رفته ام…ازصدتاﺁدم مثل تو هم بهتركوه نوردي ميكند…كدامﺁدم معتادراپيداميكني كه بتواندمثل اودركوهپيمايي بي هيچ مشكلي قدم ازقدم بردارد…

betplus سایت شرط بندی

اميرروي صندلي نشست وباچهره اي گرفته به نقطه اي خيره شدسپس بارديگربه betplus سایت شرط بندی من نگاه كردوگفت:سپيده به خدادروغ نيست…چرانمي خواهي باوركني؟به خدادروغ نمي گويم…من مطمئنم…

به هق هق افتاده بودم٬گفتم: betplus سایت شرط بندی من كه باورنمي كنم…چون مطمئنم شهاب معتاد نيست…ولي تويك چيزي راباوركن وﺁن اين است…حالاكه باباجواب ردبه شهاب داده اينكه هيچ…ولي حاضرم باﺁدمي به مراتب بدترازشهاب زيريك سقف زندگي كنم…بدبخترين زن روي زمين سایت جدید بت پلاس بشوم اما…امازن تونميشوم…اميرحالم ازتوبه هم ميخورد…هيچ وقت تورابه خاطردروغهايي كه سرهم كرده اي نخواهم بخشيد…

بلندشدوازپارچﺁب روي ميزش يك ليوانﺁب ريخت وبه طرف منﺁمدﺁنقدرازدست اوعصباني بودم كه باشدت دستش راپس زدم وليوان ازدستش به زمين افتادوشكست…سپس باگريه ازاتاقش بيرونﺁمدم وبه خانه برگشتم.

ازشهاب كاملا بي خبربودم.نميدانستم چه كنم شماره تلفن خانه شان راقبلا به من داده بت پلاس شرط بندی بودولي ﺁنجاهم هرچه زنگ ميزدم كسي گوشي رابرنميداشت!

به سوسن تلفن كردم چون حدس ميزدم محسن كه با سوسن درارتباط است شايد شماره فرهادراداشته باشد.فرهاددوست نسبتا صميمي با شهاب بود.سوسن وقتي جريان رافهميدناراحت شدوگفت كه منتظرتلفن اوبمانم شايد بتواندشماره فرهادراگيربياورد.عزيزهيچ چيزنمي گفت٬فقطيك جانشسته بودوتسبيح به دست صلوات مي فرستادوگاه گاهي نفسهاي عميق وصداداري ازته دل ميكشيد…به هق هق بدي دچارشده بودم…گريه ام ازكنترلم خارج بود!بيست دقيقه بعدتلفن زنگ خورد…

بااولين صداي زنگ betplus سایت شرط بندی گوشي رابرداشتم سوسن بود…صدايش ناراحت بود…خيلي ترسيدم…نميدانم چراولي ترسيدم سایت جدید بت پلاس گفتم:چي شده سوسن؟!!!

مكثي كردوگفت:هيچي…چرااينطوري ميكني؟…بافرهادتماس گرفتم گفت كه دوروزي هست كه اوهم ازشهاب بي خبر است…

دوباره باصداي بلندگريه كردم٬ betplus سایت شرط بندی سوسن ازپشت خط گفت:وادخترمگرديوانه شده اي…چرا اينطوري ميكني؟

معلوم بودكسي بت پلاس شرط بندی كنارش است چون حس ميكردم درضمني كه با من صحبت ميكندباديگري هم حرف ميزند…دلم شورميزد…دائم فكرميكردم اتفاقي افتاده وسوسن كه حالاصدايشﺁنقدرناراحت بوددليلش همان اتفاق مي باشد.

باگريه گفتم:سوسن تورابه خدا…اتفاقي افتاده؟…شهاب چيزيش شده؟

سوسن مكثي كردوگفت:نه…اه…توچرااينقدرگريه ميكني؟

گفتم:سوسن دارم ديوانه ميشوم…

سوسن گفت:نگران نباش…فرهادميگفت دوشب پيش كه بااوصحبت ميكرده قراربوده شب به مهماني منزل خاله اش برود. betplus سایت شرط بندی..خاك برسرت تواينطوري اشك ميريزي وبي قراري ميكني…ﺁن وقت شهاب به همه سایت جدید بت پلاس چيزش ميرسد…الان هم كه ازاوبي خبري ختمامسافرت رفته ياجايي سرش گرم است…

مكثي طولاني كردودوباره گفت:سپيده اينقدرنگران نباش…

امالحن گفتارش معلوم بوداين حرفهارا كسي كه كنارش نشسته به اوياد ميدهد!چون افكارسوسن ازلحن كلامش معلوم بودكاملاپريشان شده!!!

ميدانستم سوسن نقطه ضعفش اين است كه اورابه جان پدرش قسم بدهم٬يكباره گفتم:سوسن تورابه جان بابايت…راستش رابگو…چيزي شده؟براي شهاب اتفاقي افتاده؟

يكدفعه متوجه شدم كه زدزيرگريه وگوشي مثل اين بودكه ازدستش افتادبعدبلافاصله صداي مريم راپاي تلفن شنيدم!گفت:الو…سپيده…منم مريم…سلام…ببين ماهم چيززيادي نميدانيم…يعني همين الان كه سوسن به محسن وبعدبه ا

فرهادزنگ زدفهميديم…ببين.. betplus سایت شرط بندی .چه طوري بگم…شهاب دوشب پيش درمهماني منزل خاله اش اينطوركه فرهاد ميگفت مثل اينكه…درﺁن مهماني فقط جوانهابودند…بعضي هاموادمصرف ميكردند.. بت پلاس شرط بندی .شهاب هم مصرف كرده…

نفسم بندﺁمده بود٬صدايي ديگرازمن سایت جدید بت پلاس خارج نميشد٬فقط اشكهايم بودكه يكي يكي ازمژه هايم به روي تلفن ميريخت.

مريم ادامه داد:ببين سپيده…گوش betplus سایت شرط بندی كن…ديوانه بازي درنياوري ها…همان شب بعدازمصرف مثل اينكه زياده روي كرده حالش بد ميشود…اورامي برند بيمارستاني دركرج وبعدكه ميبينندكاري نمي توانندبكنند اورابه بيمارستان(….)درتهران منتقل ميكنند…الان همﺁنجاست.

گوشي راقطع كردم.

بيمارستاني راكه مريم نام برده بودهمان بيمارستان تخصصي قلبي بودكه اميردرﺁن كارميكرد…پس يعني امروزكه منﺁنجابوده ام شهاب هم درهمان بيمارستان بستري بوده است!!!!

دوباره بلند شدم…عزيزهم ازجايش سایت جدید بت پلاس بلندشدوباعصبانيت گفت:كجامي روي دختر؟؟؟

بافريادگفتم:ولم كن عزيز…ولم كن مي خواهم بروم بميرم…

عزيزوقتي حال ووضه مراديدبه دنبالم تاجلوي دربﺁمدوگفت:دخترﺁخه چي شده؟چراخيرگي ميكني؟اين كارهاچيه؟؟؟

باهمان گريه درحاليكه داشتم ازدرب حياط بيرون ميرفتم گفتم:واي به حالتان اگرشهاب طوريش بشود…اين رابهﺁن باباي به اصطلاح بامحبت من هم بگوييد…

عزيزعصبي شدوگفت:خجالت betplus سایت شرط بندی بكش دختر…

جلوي درب ايستادم گفتم:بهتره به باباواميربگوييد بت پلاس شرط بندی خجالت بكشند…من ميدانم شهاب مدتهابودلب به هيچ چيزنزده بود…هيچ موادي مصرف نكرده بود…ولي باتصميمي كه باباگرفت به شهاب نشان دادكه پاك بودن فرقي با نبودن ندارد…بعدازجواب بابا شهاب حتمابااين كارخواسته خودش راخلاص كند…فقط برويددعاكنيدبراي شهاب اتفاقي نيفتاده باشد…

عزيزچشمهايش ازتعجب گردشده بودوگفت:مگربرايﺁن پسره چه اتفاقي افتاده؟

تمام صورتم ازاشك خيس خيس شده بودگفتم:هيچي…هيچ اتفاقي نيفتاده…فقط مطمئنم وقتي بابادليل جواب ردش رابهﺁنهاگفته شهابﺁنقدرموادمصرف كرده تاخودش راخلاص كند…من مطمئنم كه غيرازاين نبوده…

عزيزبادست كوبيدبه صورتش وگفت:ياابوالفضل…

دوباره گفتم:فقط برويددعاكنيدبراي شهاب اتفاقي نيفتاده باشد.

ديگرنايستادم وازدرب حياط بيرون رفتم وچنان درب رابه هم كوبيدم كه صدايش تمام محيط چنددرهمسايهﺁنطرفترراهم پركرد.

دوباره بايك تاكسي دربست به بيمارستان برگشتم.ساعت تقريبا11:20بودكه واردبيمارستان شدم.به محض اينكه واردسالن شدم فرهادراديدم…رنگش پريده بودوچهره اش شديداخسته بودبه طرفمﺁمدو betplus سایت شرط بندی گفت:دختركجابودي اين مدت…هرچي تماس ميگرفتم…هرجايي كه فكرش راميكردم دنبالت گشتم…سراغت راازبچه هاميگرفتم ولي هيچ كس خبري نداشت…

باگريه والتماسﺁستين لباس فرهادراگرفتم وگفتم:فرهاد…شهاب حالش چطوره؟…كجاست؟…اصلاچرااينطوري شد؟

فرهادمراكشاندوروي صندلي هاي سالن نشاندوگفت:وقتي پدرت جواب ردميدهد…شهاب ديوانه ميشود…پسره احمق تاميتواندوجاداردبه خودش موادتزريق ميكند…بعدهم دچارايست قلبي ميشودو…

فرهادگريه اش گرفت…نمي توانستم افكارم راجمع كنم…فقط منتظرشنيدن بقيه ماجرامانده بودم.

بعدازگذشت لحظاتي فرهادادامه داد:بيمارستان كرج جوابش كرد…طفلك مادرش مثل ديوانه ها شده…پدرش هم همينطورولي وضع مادرش بدتراست.

بلندشدم و betplus سایت شرط بندی گفتم:من بايدشهاب راببينم…

فرهادسريع بلندشدوگفت:نه…نه…يك وقت اين كاررانكني…مادرش گفته هركسي رااجازه ميدهدبه ديدن شهاب برودبه غيرازتو…تواصلانبايد به سمت شهاب بروي…

باگريه گفتم:من!!!چرامن نبايد اوراببينم؟!!اصلامي خواهم دكترشهاب رادراين بيمارستان ببينم…اسم دكترش رابه من بگو.

فرهادكه بيشترسعي داشت جلوي betplus سایت شرط بندی راه مرابگيرددرهمان حال گفت:سه متخصص بالاي سرش هستند…دكترمعماريان…دكترطلايي ودكترعنايتي.

اسم دكترعنايتي صدباردرگوشم تكرارشد…خدايا…اين چه بازي است…چرابايداميردكترشهاب بشود…خدايا…

نفهميدم باچه سرعتي ازپله هابالارفتم.حالاديگراتاق اميررادربيمارستان ميدانستم كجاست ودركدام طبقه است.نمي فهميدم پله هاراچندتايكي بالاميرفتم…وقتي به بخش مربوطه رسيدم بي معطلي به سمت اتاق اميررفتم ودرب رابازكردم…پرستاري به طرفمﺁمدوگفت:خانم؟…چي كار betplus سایت شرط بندی ميكنيد؟!

اميردراتاق پشت ميزش نشسته بودبه محض اينكه مراديدازجايش بلندشدوبه پرستارگفت:اشكالي ندارد…بگذاريد بيايد تو…

وبعدخودش ازپشت ميزبيرونﺁمد.داخل اتاق كه شدم فهميدم پرستاربيرون رفت ودرب رابست.ازبس اشك درچشمم بوداميررابه وضوح نميديدم…جلورفتم وروبه رويش ايستادم.پلكهايم راروي هم فشاردادم تااشك درونش تاجايي كه امكان داشت تخليه شودبلكه بتوانم اميرراواضح ببينم…به صورتم خيره شده بود…چهره خودش نيزخسته وعصبي بود.

باتمام تواني كه درمن باقي مانده بودسعي كردم اين جمله راازدهانم خارج كنم…صدايم ديگردرنميﺁمد…مثل اين بودكه كسي سایت جدید بت پلاس گلوي مراگرفته وباتمام قدرت فشارميدهد…گفتم:حالش چطوره؟

اميرﺁب دهانش رافروبرد…حلقه اشك رادرچشمهايش ديدم…سرش رابهﺁهستگي به طرفين تكان دادوزيرلب گفت:بد…خيلي بد.

جلوي اميرروي دوزانوافتادم وپاهاي امير betplus سایت شرط بندی راگرفتم به التماس افتادم:امير…تورابه خدا…تورابه قرﺁن…يك كاري بكن…اميرنگذارشهاب بميرد…

به پاي اميرافتاده بودم…اميرهرچه سعي ميكردمراازروي زمين وپاهايش بلندكندنمي توانست.باگريه گفتم:امير…خواهش ميكنم…اميرالتماست ميكنم…يك كاري بكن…به خدااگرشهاب راسالم ازبيمارستان  بيرون بفرستي قول ميدهم…قسم ميخورم طبق خواست تو وبابا ديگراسمش راهم نياورم…اميرتورابه خدا…يك كاري برايش بكن…اصلامن غلط كردم كه عاشق شهاب شدم.. سایت جدید بت پلاس  .توفقط يك كاري براي شهاب بكن…من قول ميدهم اگرشهاب زنده ازاين بيمارستان بيرون برودديگرحتي يك بارهم اورانبينم…اميرتورابه جان عمه مهين…اميرالتماست ميكنم…

اميربالاخره مراازروي زمين بلندكرد.صورت خودش نيزازااشك خيس شده بودولي سعي ميكردخودش راكنترل كند٬دائم ميگفت:سپيده…ﺁرام باش…اين كارها چيه كه ميكني؟…به خداهمه داريم تلاش ميكنيم كه اورابرگردانيم…ولي موادي كه مصرف كرده خيلي مقدارش زياد بوده…درضمن سپيده…اين باراول نيست كه به اين روز افتاده…سه ماه پيش هم اينطوري شده…هفت ماه پيش هم وضعش مثل الان بهc.c.uكشيده بوده…همه چيزدرپرونده پزشكيش بنابه اظهارات پدرومادرش درپرونده اش منعكس شده…ولي اين بارخيلي مصرف كرده…خيلي زياد…مي فهمي؟!!

دوباره صدايم درگلوخفه شده بود…فقط اشك ميريختم…اميربازوهاي مراگرفته وبدوروبه خودش نگه داشته وسعي ميكردوضع سایت جدید بت پلاس شهاب رابرايم شرح بدهدواينكه ديگرنميشودكاري برايش انجام داد!

دراين لحظه پرستاري دوضره به دراتاق زدوبعددرب رابازكردوباعجله روكردبه اميروگفت:دكتر…c.c.u…شماراخواسته. betplus سایت شرط بندی..سريع.

اميرمراروي يكي ازصندلي هاي اتاقش نشاندوباجديت گفت:سپيده گوش كن…گوش كن چه ميگويم…همين جابمان… سمتc.c.uهم پيدايت نشود…شنيدي…همين جا مي ماني تا من برگردم.

بعدباعجله به همراه پرستاربدون اينكه درب راببندد ازاتاق خارج شد.همانطوركه روي صندلي نشسته بودم سرم رابه ديوارگذاشتم…ديگراختياراشكهايم رانداشتم.سكوت همه جاراگرفته بود.چنددقيقه بعدصداي دوپرستاررادربيرون اتاق شنيدم:

طفلك سایت جدید بت پلاس 

—پسره مرد؟؟؟

—ﺁره

—همان شهاب فرهنگ؟؟؟پسره كه ديشب اورابه اينجا منتقل كرده بودند؟؟؟

—ﺁره…طفلك مادرش خودش راكشته سایت جدید بت پلاس  ﺁنقدركه به روي پاهاش كوبيده…پدرش هم كه دائم سرش betplus سایت شرط بندی رابه دويارمي كوبدوفريادميكشد

—واي…خدابه خانواده اش صبربدهد…

—من كه فكرميكنم مادرش ديوانه بشود…ازديشب تاحالانه چيزي خورده بوده ونه خوابيده وبده!فقط پشت دربc.c.uنشسته بوده!الان هم كه ازشدت غصه دارد ديوانه ميشود…

—بازهم جاي شكرش باقي است كه زن نداشت…

….

ديگرحرفهايشان رانشنيدم…ازجايم بلندشدم…پاهايم مي لرزيد…واردراهروشدم وبه سمت پله ها سایت جدید بت پلاس  رفتم…صداي فريادهاي مادرشهاب راميشنيدم…باتمام وجودش شهاب betplus سایت شرط بندی راصداميكرداماديگرجوابي براي فريادهايش نبود…شهاب من مردبه همين راحتي كه دركلام وجوددارداودنيارابراي هميشه ترك كرد.

ازپله هاپايين رفتم…شانه ام به ديواركشيده ميشد وﺁهستهﺁهسته قدم روي پله هامي گذاشتم…سرم گيج ميرفت…به سختي ازساختمان بيمارستان خارج شدم…نمي دانستم به كجابايد بروم…طاقت باورمرگ شهاب برايم غيرممكن بود…همين دوهفته پيش بودكه باهم كلي دركرمان مي گشتيم ومي خنديدم…ازﺁينده وزندگيمان حرف betplus سایت شرط بندی ميزديم…ازاينكه جشن راچطوربگيريم…من چه لباس عروسي رادوست دارم…اوچه رنگ كت وشلواربپوشد…خدايا…يعني سهم من ازعاشقي همين بود؟

واردمحوطه ي بازبيمارستان شدم شروع كردم به راه رفتن دركنارساختمان وپشت ساختمان كنارشمشادها روي چمن محوطه نشستم وبه درختي تكيه دادم…اشك ريختم…اشك ريختم…ولي سایت جدید بت پلاس صدايم درنميﺁمد…كيفم رادردستم ميفشردم…صداي اذان ظهرراشنيدم…اماهنوزهمانجانشسته بودم…يك ساعت…دوساعت…سه ساعت…نمي دانم چندساعت…فقط بي صدانشسته بودم واشك مي ريختم.

جايي كه نشسته بودم اصلاجلوي ديدنبودوهيچكس هم مرانمي ديدوچون صدايي هم ازگلويم خارج نميشدكسي هم متوجه حضورمن درپشت ساختمان نميشد.

اذان مغرب راهم شنيدم…هواتاريك شده بود…محوطه بيمارستان خلوت شده بود…فقط گاه گاهي ماشين وياﺁمبولانسي واردوخارج ميشد.ﺁنقدرگريه كرده بودم كه ديگررمقي برايم نمانده بود!

هواتاريك تاريك شده بودوصداي جيرجيركهاازميان چمنهاودرختان تمام فضاي محيط بيمارستان راپركرده بود…

نورچراغ قوه اي به چشمم افتادوبعد betplus سایت شرط بندی صدايي شنيدم:جناب سروان…جناب سروان…فكرميكنم پيدايش كرديم…تشريف بياوريد…اينجاست…

ساعت يك بعدازنيمه شب بودومن اززمان غافل شده بودم!

ساعتي بعد مراباماشين پليس جلوي درب خانه رساندند…ﺁنقدرغصه دردلم احساس ميكردمكه ديگرهيچ چيزبرايم اهميت نداشت…جلوي درب حياطمان شلوغ بود…بابامضطرب ونگران كنارماشينش ايستاده بود…اميرهم ماشينش راپشت ماشين باباپارك كرده بودوداشت با باباصحبت ميكرد. سایت جدید بت پلاس ..عزيزچادرسرش بودورنگ به صورت نداشت اوهم جلوي درب حياط ايستاده بود…عمه مهين وحاج مرتضي هم ايستاده بودند.

معلوم بودساعتهاست كه دنبال من ميگردند.

افسرپليس بعدازساعتهاتجسس درشهرحدس ميزندكه شايد من هنوزدرهمان محيط بيمارستان باشم وبعدازپيداكردن من سريع موضوع راتلفني به خانه اطلاع ميدهند…

باباواميركه ساعتها درپي من گشته بودندحالاجلوي درب حياط منتظر بودندتاپليس مرابه خانه برگرداند.

ازماشين كه پياده شدم بابابرافروخته وعصبي به طرفمﺁمد…برايم مهم نبود…بدنم ضعف ميرفت…ولي سرپا ايستادم تانزديكم رسيد٬صداي اميركه پشت سربابابه سمت من ميﺁمدراشنيدم:دايي…خواهش ميكنم…

بابابه محض اينكه نزديك من رسيدچنان سایت جدید بت پلاس كشيده اي به صورتم زدكه محكم به ماشين پليس خوردم.

صداي عزيزوعمه مهين كه به طرفمﺁمدندراشنيدم٬عزيزگفت:منصور!!!اواخاك برسرم…

عمه مهين گفت:داداش!!!

صداي بابادرﺁن وقت شب بلندشد:دختربيشعور…هيچ ميداني چه غلطي ميكني…نميگويي اين همهﺁدم رامسخره خودت كرده اي كه چه؟

بارديگرخون دماغم راه افتاد…عزيزخواست كمكم كندكه باصدايي پرازضعف گفتم:ولم كنيد…

نگذاشتم عزيزوعمه دست به من بزنند betplus سایت شرط بندی.اميربانگاهي پرازغصه به من نگاه ميكرد…عمه مهين وعزيزبه گريه افتاده بودند…شايد وضع وحال منﺁنقدرتاسف بارشده بودكه ديگربايد هم به حالم اشك ميريختند…دوباره سایت جدید بت پلاس صاف ايستادم…متوجه بودم كه قطره قطره خون ازدماغم ميريزداماديگراهميتي برايم نداشت…بابادوباره به سمتمﺁمدتاكشيده ديگري به من بزندكه اميرازپشت باباراگرفت وگفت:دايي…خواهش ميكنم…بسه…

بابافريادكشيد:به خداسپيده…به ارواح خاك ناهيد…امشب تكليف توراروشن ميكنم…

باباتابهﺁن روزحتي سرمن فريادهم نكشيده بودوليﺁن شب…

عمه مهين گفت:داداش تورابه خدا دادنكشيد…نصف شب است…الان مردم ميريزند توخيابان…برويم تو…

اشك وخون باهم ازصورتم مي چكيد.لبخندتلخي زدم وباصدايي كه ديگررمقي درﺁن نمانده بودروكردم به باباوگفتم:خسته نباشيد…بابادستتان دردنكند…45روزتلاش براي اين نتيجه…واقعاكه طاقت فرسابودنه؟…خسته نباشيد…همين رامي خواستيد نه؟…شهاب كه رفت ومرد…حالانوبت من است…نه؟…ولي قبا ازاينكه به قول خودتان تكليفم راروشن كنيدبگذاريدحداقلﺁخرين حرفهايم رابزنم…

بابادوباره فرياد كشيد:خفه شو…پدرسوخته بي چشم ورو…

عزيزگريه ميكرد وگفت:منصورمادربسه…بياييدبرويم داخل خانه…

حاج مرتضي گفت:منصورخان…شما betplus سایت شرط بندی كوتاه بياييد…اينجاكه جايش نيست…

باهمان صداي پرازغصه گفتم:چشم. سایت جدید بت پلاس ..خفه هم ميشوم…هرچه شمابگوييدهمان است…ولي بدانيد مرده وزنده من ديگرفرقي ندارد…حالم ازهمه شماها به هم ميخورد…ازهمه شماها بدم ميايد…

بابادوباره هجومﺁوردكه اينبارافسرپليس ويك سرباز نيزجلوي اوراگرفتند.

هنوزدماغم خون ميﺁمد.عزيزبازويم راگرفت وگفت:بيامادر…بيافدايت بشوم…برويم داخل…بابايت رابيشترازاين عصباني نكن.

بازويم راازدست عزيزبيرون كشيدم وگفتم:به من دست نزنيد…عزيزجون…ازشماهم بدم ميﺁيد…ديگرنمي خواهم هيچ كدام يك ازشماهاراببينم…ديگرازخودم هم بدم ميﺁيد…ولي ازهمه بيشترازامير…ازتوامير…به خاطركاري كه كردي…وبعدازخودم٬چون مسبب اصلي اتفاق پيشﺁمده براي شهاب رابيشتردروجودخودم ميبينم.

عمه مهين خواست دستم رابگيردكه ممانعت كردم.گفت:عمه جان…فدايت بشوم…ازدماغت همينجورخون مي چكد…بيابرويم داخل…

ديگرحرفي نزدم وبه سمت درب حياط رفتم وواردشدم.وقتي واردخانه شدم جلوي پله هاكه رسيدم چشمم سياهي رفت وديگرهيچ چيزنفهميدم!

وقتي چيم بازكردم روزشده بودولي چه ساعتي نمي دانستم…درهمان طبقه پايين داخل يكي ازاتاقهارخت خواب برايم پهن كرده بودند وسرمي هم به دستم بود.صداي صحبتﺁرام عزيزوعمه مهين ازﺁشپزخانه به گوشم ميرسيد…بلندشدم ونشستم٬لباسهايم راعوض كرده بودند…براي لحظاتي همه چيزرافراموش كرده بودم ولي اين فراموشي زيادطول نكشيد…دوباره اشكم سرازيرشد…دست انداختم سوزن سرم راازدستم بيرون كشيدم كه خون ازجاي سوزن زدبيرون.سريع دستمال كاغذي رابرداشتم وچندتاازن بيرون كشيدم وروي جاي خونريزي گذاشتم.ازسروصدايي كه بلندشدعمه مهين وبعدعزيزجون به اتاقﺁمدند.

خون زيادي ازدستم بيرون ميريخت betplus سایت شرط بندی وخيلي سريع دستمالهايي كه رويش گذاشته بودم غرق خون شد.

عمه مهين با ديدن دستم عصبي سایت جدید بت پلاس شدوگفت:اي واي…عمه جان…چرااينطوري ميكني…ديشب تاحالاكه توخودت راكشتي…ﺁنهمه خون ازدماغت رفته…حالاهم كه اينجوركرده اي…چراباخودت اينجورميكني…

همانطوركه يك دستم روي جاي سرم ودستمالهاي خوني بودﺁهسته ازجايم بلندشدم…سرم كمي گيج ميرفت اماميتوانستم روي پابايستم.عزيزهيچي نمي گفت وفقط بانگاهي پرغصه به من نگاه ميكرد.رفتم به سمت درب اتاق٬عزيزازجلوي در كناررفت كه من خارج شوم.عمه مهين اماقدم به قدم پشت سرم ميﺁمدوحرف ميزد:عمه الهي فدايت شوم…چي مي خواهي…بگوبرايت بياورم…

ازاتاق كه خارج شدم به ساعت ديواري نگاه كردم12:20ظهربود!معلوم نبودازديشب تابه حال چندسرم به من زده بودندولي مسئله اين بودكه من هيچ چيزازوقتي جلوي پله ها افتادم به زمين ديگرنفهميده بودم…مطمئن بودم كه اميرسرم دستم رازده بوده.عمه هرچي حرف ميزدجواب نميدادم٬بالاخره صداي عزيزدرﺁمد:مهين جان مادرمگرنمي بيني كه جوابت رانمي دهد…اينقدردنبال دنبالش هم راه نرو…بگذارببينم خودش چه مي خواهد.

به دستشويي رفتم وﺁبي به صورتم زدم.دقيقه اي بعد خون دستم نيزبندﺁمد.دلم نمي خواست ديگرهيچكدام ازافرادخانواده وفاميل راببينم…حالم ازديدن همه به هم ميخورد…ازدستشويي كه بيرونﺁمدم عمه مهين ليوان شيروعسلي رادردست داشت وهم ميزدبه طرفمﺁمدتاﺁنرابه من بدهدكه با دست اشاره كردم نمي خورم وبعدﺁرامﺁرام ازپله ها بالا رفتم.

دلم مي خواست به اتاق خودم بروم.صداي زنگ دربلندشدوقتي عزيزبا اف اف دررابازكردلحظاتي بعدصداي اميرراشنيدم كهﺁمدداخل…بي توجه به همه چيزازپله هابالارفتم وبه اتاقم واردشدم.پشت سرمن چندضربه به دراتاق خوردوبعداميرﺁمدداخل.اصلانگاهش نمي كردم…روي تختم درازكشيدم…

كنارم روي تخت ودستي كه سرم راازﺁن بيرون كشيده بودم بادستش گرفت٬خواستم دستم راازدستش بيرون بكشم كه فهميدم محكم وجديﺁنراگرفته وبه جاي سوزن وكبودي وتورم ايجادشده دراثربيرون كشيدن betplus سایت شرط بندی سوزن سرم ازدستم نگاه ميكند.باصدايي عصبي وخيلي جدي گفت:مگرديوانه شده اي؟. سایت جدید بت پلاس ..اين خل بازي هاچيه؟…ديشب نزديك بودبميري…فشارت افتاده بودروي5…

بابغض وگريه گفتم:چه خوب…كاشكي مرده بودم تاقيافه تووبقيه رانميديدم…

همانطوركه دستم راهنوزمحكم دردستش نگه داشته بودنگاه پراخمي به صورتم كردوبعدگفت:سپيده دست ازاين  betplus سایت شرط بندی بچه بازيهابردار…مي خواهي چي راثابت كني؟